تبليغاتX
بی تو مانده

بی تو مانده

 

 حافظه ام یاری نمی کرد که در این ۳ سال چه نوشته بودم!چه گفته بودم و چه شنیده بودم!!آرشیو مطالب را نگاه می کنم!یاد حرف زهرا افتادم که سرخوشانه می خندید و می گفت:حافظه فاطمه مثل ماهی است،شش ثانیه ای.نمی دانستم که حافظه ماهی شش ثانیه است.جایش نبود بگویم عزیز نازنین!فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج!نگفتم و خندیدم مانند او.سرخوشانه................

آمده ام که سلام کنم به رسم ادب به دوستان دیده و ندیده ام در این چند سال!می گویم چند سال و بخوانید چندین سال!!سالها،زمان درازی گذشته است و حافظه ام یاری نمی کند،این وبلاگ را نگهداشته بودم برای نوه هایم!!شاید آن روزها دیگر چیزی از این روز ها یادم نیاید که برایشان بگویم،از احساساتم،ازآدمهایی که آمدند،رفتند از بودنشان،نبودنشان،خوب که فکر می کنم می بینم اینجا صفحه ای است برای ننوشتن!قلمرو مجازی که هزار اما و اگر و باید ونباید را رعایت می کنم تا چند خط شیرین را با دوستانم شریک شوم شاید!اینجا خودم نیستم،بی هیچ واهمه ای از هجوم نگاه های آشنایان،گاهی که نباید باشم آنچه هستم،اینجا قلمرو حکمرانی مطلق من بر صفحه سفیدی نیست که هیچ مصلحتی گفتن یا نگفتن آن را ایجاب کند!

و من این را نمی خواهم!!

و برای همین است که نمی گویم و نمی نویسم.........

و خداحافظی کردن را نیز دوست ندارم.....................

شاید من بعد داستانهای کوتاه و بلند آدمها اینجا را سبز کند.........

 پی نوشت:

*حال ما خوب است،و باور تو چیزی را در این پاییز سرد.........

 *وصل اگر دست نمی داد زغم می مردیم//دست کم قصه هجران تو پایانی داشت!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت   توسط فاطمه  | 

مردنش که تلخ نبود،زیباترین صحنه ای که دیدم صورت کبود و چشمان بسته اش بود که از کشوی سردخانه بیرون آورده بودند،آرام،بی دغدغه و پایان همه خستگی ها...........
خیانتش هم زیبا بود،اعتراضی خاموش و مظلومانه،فریادی عمیق،معصومانه و پاک.....
انتهایش هم معرکه بود،همه رفتند دنبال کار خودشان،تلاششان برای بیرون آوردن ماشین از شن های کنار دریا نمادی از تلاش برای بازگشت به زندگی است
کجای این تلخ است؟؟
طبیعت است دیگر،سرشت غالب آدمی این است که خود را درگیر مشکلات هم نوعش نمی کند،هزار و یک شعار هم که بدهی پای عمل که برسد مصلحت اندیشی،محافظه کاری،خودخواهی و هزار و یک دلیل تو را از ایثار باز می دارد
همین من!!
چقدر حاضرم برای آنها که ادعا می کنم دوستشان دارم فداکاری کنم؟تا کجا؟مرزش؟محدوده اش.....
طبیعت است دیگر!!
زیبایی اش به خشونت و مهر توامانش است....
                                                         دریافت من از فیلم شیرین و قابل تامل "درباره الی"
 
*محبت های هیچکس مانند او در طول این مدت اینگونه آزارم نداده بود،می گویم آزار و بخوانید عذاب وجدان!!چیزی از او نمی دانم و چیزی از من نمی داند.تنها محبت بی حسابش دارد مرا خفه می کند،زمانی نه چندان دور سخن نمی گفتیم و در سکوت فکرهای هم را می شنیدیم،امروز حرف هم که می زنیم برای هم غریبه ایم!!دنیاست دیگر...........
دلم سرگردان تصمیم است،نمی دانم باید این دوستی پایان تلخ داشته باشد یا گرفتار تلخی بی پایان شود............
*من دیوانه ام،یعنی گاهی به سرم می زند کارهای بی منطقی می کنم،فقط به این خاطر که از دلش تصویر های قشنگ در می آید و می میرم برای دیدن این طور تصمیم ها و البته بیشتر وقتها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ واقعا می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟اما باز هم پیش می آید که بزند به سرم و کاری بکنم که باز هم آخرش مجبور بشوم این را از خودم بپرسم
برای این است که می گویم من دیوانه ام و اگر کسی نتواند با من زندگی کند باید بهش حق داد
"قسمتی از رمان کافه پیانو"
*پیروزی طعم گس و شیرینی دارد،مثل طعم خرمالو..........

*به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

 *عنوان شعری از غاده السمان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت   توسط فاطمه  | 

من متهم می شوم که شعر می بافم
که داستان می گویم
با کلمات بازی می کنم
متهمم به نارسیسم ، سادیسم
و تمام بیماری های روانی در کتاب ها
کسی به حرف من گوش نمی دهد
کسی نمی داند چه رنجی است که خواب هایم در خاطرم نمی ماند
روزها و خاطرات کودکی را از یاد برده ام
و همه انها که روزگاری دوستشان داشتم،محو و کدر و نخ نما شده اند
دلم برای کسی نمی تپد
دلم برای کسی نمی سوزد
دلم هوای رفتن به جایی دور را نمی کند
هیچ  خاطره شیرین ودلنشینی در حافظه تاریخی ام مرا شاد نمی کند
زمانی طولانی است که دیوانه بازی هایم پریشانم نمی کند
شادی کودکانه و معصوم و زلال آدمها روحم را قلقلک نمی دهد
و می دانم اینها از عوارض خودخواهی نیست!!
باختن در قمار است...........
*می آید و می گذرد
مثل نسیم خنک و لطیف اردیبهشت.....
مثل باران های ناگهانی و دل انگیز این روزهای بهار....
می آید و می گذرد و مستت می کند
مثل عطر بهار نارنج
می نشیند روی هره دلت و آرام نگاهت می کند
می آید و می گذرد.....

*"صبح به خیر بنفشت
درگوشی تلفن
مرا به جنگلی تبدیل می کند
رفتنت
آنقدرها که فکر می کنی
فاجعه نیست
من مثل بید های مجنون ایستاده می میرم...."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت   توسط فاطمه  | 

"من دوست ندارم عاشق باشم
تنها بهانه کوچکی برای سرودن کافی است........
شاید حتی لالایی کودکانه هم بتواند این تب گاه و بیگاه را فرو بنشاند!
دیگر هیچ چیز در این دنیا مرا به درد نمی آورد
نه سلام های بی بهانه پر هوس
نه بدرودهای دلگیر کوچه های بن بست
ماهیت خنجر را هم می دانم
لبخند کمرنگی بر لب
و زخمی عمیق در پهلو
پس دیگر چیزی نمی ماند!
تا دلم را به درد آورد
و درد است که حرف می آورد............
من حرفی برای گفتن ندارم
جز همان لالایی های کودکانه!!
از تمام مشتقات عشق هم استعفاء داده ام
معشوق بودن......
عاشق بودن.............
.............حتی زندگی!!!
                                             13 اسفند87
پی نوشت:
*یاس رازقی سر در خانه مادر بزرگ سالهاست که خشکیده است و مادر بزرگ هم دیگر زندگی نباتی دارد،از آن غروب جمعه دلگیر 5 سال پیش که تصادف کرد و به کما رفت.......
ترس تکالیف نوروز هم در میان نیست و هزار هزار اسکناس تا نخورده لای کتاب هم خوشحالمان نمی کند.......
گویا بوی عید را تنها شمشادهای مجنونی می شنوند که سبزی برگ هاشان را سنگفرش این فصل مغرور کرده اند
کاش فرهاد می دانست که بدون هیچ کدام از اینها زمستان سر خواهد شد
و خستگی آدمها است که هزار هزار بهار هم آن را بر طرف نمی کند........
**رضا امیر خانی در یادداشتی در مجله هابیل نوشته است: "هنرمند بايد بزايد! چند سالي يك‌بار. به همين سادگي. ناقص يا سالم. بايستي بزايد. كسي، چيزي، طبيعي يا مصنوعي، آبستن‌ش كند و بعد هم بنشيند چند ماهي و عاقبت هم بزايد. روح‌القدس باشد،يا خودٍ ابليس!"نظرش برایم جالب بود اما شاید نمی دانست بسیاری علی رغم علاقه شدید به خالق بودن درد بی درمان نازایی دارند!
***مادر تو زن بیچاره ای بود،این بیچارگی است که کسی نتواند بر احساسات ،بر غریزه خود مسلط شود.داشتن این گونه خصوصیات اخلاقی صرفا بیچارگی است و بس،مادرت زن فوق العاده ای نبود."فوق العاده"زنهایی هستند که محکم و پابرجا ایستاده اند و نمی گذارند مثل درختهای نحیف ریشه کن شوند،زندگی زن بر خلاف خصوصیات اخلاقی و طبیعی اوست،مرد احتیاجی به نیرو و قدرت ندارد اما زنها باید خیلی قوی باشند
رمان" از طرف او" آلبا دسس پدس
****با این همه دلم برای اردیبهشت غنج می زند و منتظرش می مانم.....
*****  بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو                                        
          ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت   توسط فاطمه  | 

سلام
قرار نیست چیزی از سفر بگویم که:
                  من گنگ و خوابدیده و خلقی تمام کر
                                              من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.........
قرار نیست از دلتنگی های غریب و خفه کننده مدینه بگویم که اگر نبود گنبد خضراء و آفتابی که هر بامداد بر پنجره های بقیع می تابد،تلخ ترین شهر دنیا می شد.........
قرار نیست از بیکرانگی آسمان مکه بگویم که انگار نردبانی پنهانی تو را تا خدا می رساند،تا آن هفتمین طبقه آسمان.....
آنجا که نشسته است و می گوید"ارحم فی هذه الدنیا غربتی...حواسم دائما به شماست،می دانم که غریبید...."
اصلا بگذار به حساب این که من نگفته ام  شبها حوالی ساعت ۱۲، تنها سوار خط ۶ اتوبوس می شدم،و از آنجا سوار اتوبوس قرمز دیگر،همراه با خیل عظیم آدمهایی که شب برایشان در این سرزمین معنا ندارد،بی زمانی است اینجا،همراه با آدمهایی که تا به حال ندیدیشان،زبانشان را نمی دانی،حتی آوای کلامشان نیز غریب است،امادوستشان داری،تک تک شان را و لبخند هدیه ناچیزی است برای یادگاری.....
پاهایت مال خودت نیست وقتی یکی در میان پله های مسجد را بالا می روی و سر خوشانه می دوی،هر چند سفارش کرده اند که آرام گام برداری و تو همیشه تفسیر به رای می کنی...
نفست را حبس می کنی،چشمانت را می بندی و پشت نزدیک ترین ستون می روی،درست مثل بچه های خطاکار که می خواهند در آغوش پدر روند.....نه!!!بگو عین بچه های یتیم که سالها پدر ندیده اند و پدری را می بینند که تجسم همه زیبایی هاست......
چشمانت را باز می کنی،نیم نگاهی به خانه اش،سرت را بالا می گیری و می خندی،چندان بلند که حاجی کنارت تعجب می کند و بلند می گویی:
         آمده ام تا که فدایت شوم
                                     عاشق آن لحظه طوفانی ام

و مثل دخترکان کوچک و لوس خودت را در دامان پر مهرش پنهان می کنی!خودت را از همه دنیا پنهان می کنی!در انبوه آن جمعیت تنها تویی.........................وای که چه لذت نگفتنی دارد نامریی بودن!!!
بگذار به حساب این که من نگفته ام در رمی جمرات شیطان را دیده ام با همان هیبت غریبش
هنگام سنگ زدن و گریه ام گرفت و در آن قیامت نشستم گوشه ای و تلخ گریستم
پیش شیطان !
نه از ترس او و یا قدرتش!!
برای خودم که اگر مبارزه با این ستون و نماد سنگی اینقدر سخت است چگونه تمام عمر در برابرش بایستم؟؟
بگذار به حساب این که نگفته ام آنجا بود،به من خندید،همان خنده زهر ماری....
و من خواندم:"اعوذ بالله من نفسی.....
و به او خندیدم
                                " سربلند"
بگذار به حساب این که نگفته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت   توسط فاطمه  | 


هر گاه می رفتی سفر
رنگ زندگی من می پرید
و نبض ضربانم کند می شد
و همه چیز هستی
آهسته و کند می گذشت
تا تو دوباره باز می گشتی.............
آن روز که رفتی سفر
زندگی مرا هم
در چمدان کوچکت گذاشتی
و دیگر هیچ چیز از آن خاکستر ها تحویلم ندادند
حتی زندگی خودم را......
سوغات نرسيده ات پيشكش عزیز من
زندگي ام را باز مي گرداني؟؟؟
پي نوشت:
*دلم براي خاك سردت تنگ شده است و مي روم اينجا در اين شهر سنگي،كنار قبرستان ابي طالب تا شايد اندكي اين بغض خفقان آور آرام شود.اينجا در آغوش خداوند  آرامم و جاي تو خالي نيست كه هستي!در لحظه لحظه حضورم و شادماني درونم مانند دختركان كوچك است وقتي در عالم رويا مي بينمت و به سويت مي دوم،اینجا در آغوش خداوند همه چیز خوب است و این شهر کوهستانی نفس های آدم را به شماره نمی اندازد و هتل ها و برج های بلند و سر به فلک کشیده اش،آبی زلال آسمان را سیاه نمی کند و گمان نمی کنم هیچ چیز تا آخر دنیا ،حس امنیت مطلق داشتن را از این حرم امن بگیرد.
*قرار این بود که ناپدید باشم تا 40 روز،چه کنم که این دل بی سامان طاقت نیاورد!!
*به جای همه شما روی ماه خدا را بوسیدم و سلامتان را رساندم
  
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت   توسط فاطمه  | 

شیطان این روزها عجیب تکاپو می کند،می گویم شیطان و یاد حرف عزیزی می افتم که می گفت:شیطان از سایه تو می آموزد و من احمقانه و شیطنت آمیز خندیده بودم.................شیطان را حس می کنم،در رگهایم،در تپش قلبم،در احساسم،در سلول های نوک انگشتانم و در خونی که به مغزم می دود.

شیطان را می بینم،یاد آن خوابی می افتم که دستانم بسته بود و کسی با حرص تمام صورتم را چنگ می زد،من مستاصل بودم،درد می کشیدم،صورتم می سوخت،تا مغز استخوان درد می کرد،اما فریاد نمی زدم و تنها چشمان پر کینه ام حقارت و کوچکی ام را به رخم می کشید........

شیطان را می بینم،او نگاه پر کینه ای ندارد،شخصیتش شبیه مارلون براندو در پدر خوانده است،به همان متانت!!!!و می نشیند و جان کندن قربانیانش را در سایه می نگرد، و نوشیدنیش را می خورد و آن لبخند زهر ماری را بر لب دارد.............

شیطان را می بینم و او هم مرا و صدایش را می شنوم که می گوید:عزیزکم،قدرت مبارزه با من را که نداری،گلم!!خودت را خسته نکن و بگذار خدای خصوصی و شخصی ات برایت بماند،و آموزه های کهنه ات،کودکم!بگذار تتمه ایمانت را نگیرم،بگذار وجدانت آهسته بیاید و برود و چنگ نزند بر روح لطیفت،قشنگم!من نگرانت هستم،بیا با هم مسالمت آمیز زندگی کنیم...........

شیطان را می بینم و صدایش را می شنوم در آستانه سفر به شبه جزیره خداوند که می گوید:یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند//این بار می برند که زندانی ات کنند،می گوید:آب طلب نکرده همیشه مراد نیست//گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند..........

شیطان را می بینم و صدایش را می شنوم و پایان این داستان لابد در کتیبه محفوظ نگاشته شده است،دلم آخر داستان را می خواهد،خوب یا بد...........

*در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز                             چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت   توسط فاطمه  | 

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
                                       این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت   توسط فاطمه 

مادرم می گوید:
تیر و طائفه شما دوست داشتن را نمی داند!
می خواهم بگویم:خوب هم می دانیم، عمیق می دانیم،اما......
حرفم را می خورم.با خودم می گویم:تیر و طائفه ما دوست داشتن را نمی داند؟!
راست می گوید مادرم
قلب همه تیر و طائفه ما مثل گورستان است
آنها که دوستشان داری و اندکند،می مانند و می میرند و هیچ چیز جایشان سبز نمی شود!
قلب تیر و طائفه ما صحراست
آب ندارد برای گل دادن محبت!
شاید خون عشیره ام،خون طائفه ام،خون نسلی که از آن زاده شدم،باعث می شود حرفهای پسرک ساده دل را باور نکنم
و نه اینکه بخندم به شعور و شخصیت انسانی اش،مبهوت می مانم که چه می گوید!با چه زبانی حرف می زند که من نمی فهمم!
دوستت دارم یعنی چه؟
و خیلی دوستت دارم چه فرقی دارد؟
و کاش بدانی که دوستت دارم در درک مفهوم این معنا مرا یاری می کند؟؟
زمانی که عاشقت بودم.
راستی یادم رفت از پسرک بپرسم مگر عشق حساب و کتاب دارد؟زمان سرش می شود؟؟
مادرم می گوید:
تیر و طائفه ما دوست داشتن را نمی داند
شاید منظور مادر این بود که چقدر باید خاص باشی تا قبیله ات تو را بپذیرند!
ومن خندیدم
مادرم خاص بود،صبور و مهربان
مادرم خاص است که تیر و طائفه ما دوستش دارند
کاش به مادر می گفتم،نامه نگاری هایم را برای زینب و سارا
و یا یادداشت های عاشقانه روی یخچال را برای....
شاید مادر راست بگوید
محبت قبیله مان قطره باران است
اگر به دریا بپیوندد رشد می کند و اگر صید صدف شود پنهان می ماند
عمر کسی دیگر به دیدن مروارید صف قد نمی دهد!
می دانم مروارید جایش امن است!
تنها قرار است از دیده ها پنهان بماند!
محبت تیر و طائفه ام از جنس مروارید است
عمیق ،سخت،و غیر قابل دسترس!!
 پی نوشت:
*جایی خوانده بودم وقتی دل کسی را بخواهد و زبان کس دیگری را بگوید هر سه بازنده اند.
*چنانت دوست می دارم که روزی گر فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت   توسط فاطمه  | 

می گوید بهانه بودنم...
و می چشم طعم آن را در دهان
                                    شیرین است
و زبانم تلخ می شود وقتی به انتهایش می رسم
انگار کن که لیمو خورده ای!
دوست ندارم بهانه بودن کسی باشم
به دروغ!!!
هیچ گاه
دوست نداشته ام
هیچ کس
             هیچ وقت
                         هیچ کجا
                                    منتظرم باشد
و این تعریف دست نیافتنی من از آزادی است!!!

                                                                    فاطمه ،اول آبان ۱۳۸۷

                                                                         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت   توسط فاطمه 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی!
 وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
 وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!
 عاشق که می شوی نگران خودت نباش
 عشق آن چه هستی است نه آنی که نیستی
 با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
 دربند این خیال نمانی که نیستی!
 تا چند من غزل بنویسم که هستی و
 تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی!
 من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
 بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

 ۱-سرم عجیب شلوغ است و اوضاع در هم و من مثل آن اولین باری که رفتم فریزر خانه مان را تمیز کنم و همه چیز را ریختم بیرون و دیدم نمی توانم و دارد  از خستگی گریه ام می گیرد و ساعت ۱۱ زنگ زدم به صادق که در جلسه خبری وزارت دفاع بود و باز مظلوم نمایی کردم که دارم دیوانه می شوم و نمی دانم چکار کنم و بیا کمکم کن!!و او آمد و کمکم کرد که وسایل فریزر را دوباره بچینیم و بد عادتم کرد از آن روز که وقتی هنگ می کنم منتظر آمدنش باشم حالا از هر کجای کهکشان و از هر طبقه آسمان...........

 ۲-حکایتم درست شبیه LMONدر افسانه ۱۹۰۰(The legend of 1900)شده است.نمی توانم از کشتی پیاده شوم،از خشکی می ترسم ،یا احساس تعلق به این کشتی شکسته می کنم؟!خدا کند آخرش در کشتی سوزانده نشوم.

۳-این پا در گل مانده حاجتش را از خدا گرفت!می گویم برایتان ،رفتار خدای من با من عمیق مصلحانه و کریمانه است و چه خوب خدایی دارم من!!

۴-دوستی می گفت:بی سوادی و باید بیشتر بخوانی!راست می گوید دوستم،بی سوادم و چه کنم که نیمه سنتی مغزم همیشه حکم می راند و مرا به ماندن و در جا زدن و خفقان گرفتن و تحمل حقارت آدمها را داشتن تشویق می کند..........

۵-غزل بالا از یک شاعر جوان خوش ذوق است.غلامرضا طریقی،راستش زیاد به دلم نچسبید؟!چرا گذاشتمش؟

۶-منت می گذارید اگر دعا کنید برای صبوری این دل ناماندگار بی درمان،

من هم دعایتان می کنم................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت   توسط فاطمه  | 

آمده از من می پرسد «درد چی است؟»گفتم «باز دردت آمده یاد درد افتادی؟فلسفه می پرسی؟»چیزی نگفت
درد تویی.من و تو همه وجودمان درد است.اما ما را می گیرد لای دو انگشت محبتش قایم می کند که کسی نبیندمان.کسی متوجه مان نشود.خودت هم خودت را نبینی.خودت را از خود غافل می کند.درد یادت می رود
آن وقت، یک لحظه که محکم گرفته ما را ،یک لحظه،یک نم راحت تر می گیرد.درد از همه جات بیرون می زندجیغ و فریادت می رود هوا.درد خودتی .خوب نگاه کن.دیدی؟نگو چرا درد می دهد.درد نمی دهد.درد را می گیرد.مسکن است .تسکین می دهد.تسکین یعنی چی؟یعنی ساکن کردن.یعنی آرام کردن.آرامت می کند.تو درد داری،او آرام می کند.بد است؟؟
حالا چرا گاهی به آن سفتی نمی گیرد یک کم درد می کشی؟؟چرا؟؟..............................
پ-ن
۱-چرایش را من نمی دانم!لابد یکی از رموز هستی است که تنها خودش می داند،خوش به حال کوروش علیانی و همه کسانی که حاج آقا دولابی را دیده اند و پای صحبتش نشسته اند.راستی خود حاج آقا نگفت چرا؟؟
۲-دلم "قدر" سرد می خواهد.شب قدری که کنار حجره های بازار مچاله شوم در پتو و صدای ملکوتی حاج آقا مجتبی مرا ببرد به دنیاهای رویایی و لحظه ای! و نوک دماغم یخ بزند و وقتی همه دستهایشان را بالا می برند تا حاجت هایشان  را بخواهند من همینطور درست عین بچه های خنگ پا در گل بمانم که من چه می خواهم؟؟دلم "قدر"سرد و طولانی می خواهد که برای سحر شدنش ساعت را رج بزنم و صبح تنفس کنم کرامت بی حسابش را !!
۳-بعد از این همه سال سعدی را کشف کردم و با شوقی کودکانه دلم می خواهد این کشف نه چندان جدید را برایتان بگویم:
**با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم
روی به دیوار صبر
چشم به تقدیر او
**گر اجابت کنی و گر نکنی
چاره من دعاست
می خوانم
۴-«ناشناس»"جوزپه تورناتوره خلاصم نمی کند و «بیوه سنت پیره»چه استعدادی دارند این خارجی ها در درگیر کردن و کلافه کردن آدمیزاد!!لابد دردها را خوب تر می بینند که اینگونه واضح بیانش می کنند و به تصویر می کشند...........

۵-و پایانش برای تو
دلتنگی را دوست دارم
چیز غریبی است
نداشته های آدم را به رخش نمی کشد
و می برد تو را
به خلسه ای که در شادی ات خیالش را هم نمی کنی
دلتنگی ات را از من نگیر 
خاطره مبهم و دور من
بگذار پیر شوم با این خاطرات و دلتنگی ها
بگذار نبودنت ویرانم کند
ولی
دلتنگی ات را از من مگیر
                                 که ضربان نبض من است...........
***********
غفرالله لکاتبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت   توسط فاطمه  | 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

این شعر عرفان نظرآهاری را برای تو گذاشتم که بخوانی،تویی که تمام روز به عکست خیره می شوم تا تمام شب خوابت را ببینم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت   توسط فاطمه 

می دانی؟
می توانی فریاد بکشی!آواز بخوانی!پایکوبان و دست افشان برقصی و شاد باشی!
برای فاطمه ات که متولد شده است!
شعری را که دوستش داشتی و زمزمه اش می کردی!
آرام!کنار گوشم.....
و من می خندیدم
و تو می خندیدی
و خانه مان می خندید
و دنیای کوچکمان می خندید
و خوشبختی چقدر کوچک و حقیر و دست یافتنی بود!
دیگر بزرگ شده ام عزیز من!
و گفته بودم برایت
که عذاب دادن از شرایط دوست داشتن است............
و عذاب کشیدم
برای دوست داشتنت
وتاوان دادم
گفته بودی برای متفاوت بودن باید تاوان پرداخت..........
و هزار روز است که تاوانش را با ذره ذره وجودم می دهم.....
چه بود در آن تیغه مرموز و ناپیدای نگاهت که اینگونه دیوانه ام کرد؟
چه بود جز عشقی ساده وزلال و روان؟
چه بود جز تلاشی سخت برای زندگی؟
چه بود که آن من ناپیدای خود را در آن یافتم؟
چه بود صادق که محتاجت شدم و هوای دوست داشتن مرا سرشار کرد؟
امروز
بر فراز قله ای که هزار روز به تو نزدیکم
فریاد می زنم
من چه سبزم امروز..............
و چه اندازه تنم هشیار است...............
نکند اندوهی....
مرد من!خواستم از دلتنگی هایم بگویم
خواستم بگویم خفه شدم بس که حرف نزدم و فرو خوردم بغض در گلو مانده ام را!
خواستم بگویم مرا برای صبوری نساخته اند!
یادت می آید؟
اعتراض بودم و شورش و عصیان.......
خواستم بگویم خفقان گرفتم به حرمت پیمانی که با هم بسته بودیم
فکرش را که می کنم
بزرگ شده ام!!

و میتوانم باز هم سکوت کنم!
 من بعد از تو متولد شدم!
و سپاس خدای را بر اندوه بزرگ من
امروز،بعد از هزار روز 
چه فرقی می کند؟
"حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد"
و من برای تو ناگفته های بسیار دارم
بگذار برای روزی که پرده ها می افتند
می دانم!
فردا شکل امروز نیست
تو را به اندازه تمامی کسانی که نشناخته ام !دوست می دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت   توسط فاطمه  | 

عزیز من!همیشه عزیز من!مهرمندانه ترین کلامم پیشکش به تو
گلدان یک روز به ناگهان شکست و گلهای خشک مثل غبار پراکنده شدند و از میان رفتند
چه عیب دارد؟مگر خاطره یک گلدان ،یا گلی نادر به قدر خود آن گل و گلدان دوست داشتنی نیست؟
تازه گمان کنم که گلدان خاطره ناشکستنی است!
محمد صادق مهربان من
تنها به حرمت تو و برای تو در دقایقی که دو سال پیش ،برای همیشه به آسمان رفتی
سفرت سبز همیشه عزیز من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت   توسط فاطمه 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

"اندی دافرسن" در نقشش در فیلم "رستگاری در شاوشنگ" می گه:می دونی مکزیکی ها درباره اقیانوس آرام چی می گن؟

اونا می گن که اقیانوس آرام خاطره نداره.این همون جائیه که من می خوام بقیه عمرم رو اونجا زندگی کنم.

یک جای گرم، بی هیچ خاطره ای

احتیاج دارم مدتی از این فضای مجازی دور باشم

وخداحافظ...............

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت   توسط فاطمه  | 

خدا را شکر که کودک من یتیم نیست که نبودن پدرش را از کسانی که هیچ گاه ،هیچ کاری از عهده شان بر نمی آید گدایی کند!!

خدا را شکر که هنوز آنقدر عاقل هستم که بدانم حقیقت با مصلحت اندیشی ستیزی دیرینه دارد

خدا را شکر که می دانم این تسلسل باطلی که دیگران گرفتارش شده اند،تنها مایه عذاب آنها است.نه برایشان پدر می شود ،نه یگانه پسر و نه همسر!

باز هم ایمان دارم که جنگ هنوز ادامه دارد ولی  من خود را از این ورطه بیرون می کشم

من حرف های چند ماه پیش را نقض نمی کنم اما دیگر چیزی برای قربانی کردن ندارم

"خداوند شبان همه ماست و ما همه گوسفندان خداوندیم"

خدا را شکر که کودک من یتیم نیست ........................

پ.ن

۱- متن داخل گیومه از جوئل آندرسن است

۲-و جنگ هنوز هم ادامه دارد

4 ساله بودم كه براي اولين بار ترس از مردن را حس كردم، زماني كه پدرم ماموريت بود و من و مادر و برادر كوچكترم، چند كيلومتر دورتر از خط مقدم در اسلام‌آباد غرب زندگي مي‌كرديم.
آن زمان كه هواپيماهاي عراقي بي‌هدف مناطق مسكوني را بمباران مي‌كردند و من و برادرم در آغوش مادر در كمد خانه پنهان مي‌شديم تا از انفجار در امان بمانيم.
لرزش بدن مادرم و ذكرهايي كه او مي‌خواند ما را متوجه چيز غريبي مي‌كرد، متوجه مفهومي غير از زندگي.
2 ماه تمام در بيمارستان‌ها دنبال جنازه پدر مي‌گشتيم و مادر جوان 23 ساله‌ام قويتر از آن بود كه خسته شود و بگذارد و برود در خانه امن‌مان در شمال زندگي كنيم.
مادرم هم پاي پدرم به جبهه‌ها مي‌آمد و من و برادرم نيز به دنبال آن دو، كسي از ما نمي‌پرسيد مي‌آييد يا مي‌خواهيد بمانيد؟ و ما در ذهن‌هاي كوچكمان تصور مي‌كرديم زندگي همين است جنگيدن براي پيروزي.
20 سال از آن روزهاي نه چندان شيرين مي‌گذرد، خاطرات هواپيماهاي عراقي كه در فاصله كمي از سطح زمين مردم را به رگبار مي‌بستند همچنان گوشه‌هاي تاريكي از ذهن‌ مرا را اشغال كرده است.
20 سال گذشت ما تازه معناي مخالفت را فهميديم، معناي استقلال راي، معناي صلح، معنايي دنيايي بدون مبارزه، بدون خون، بدون جنگ، زندگي آرام بود و ما همچنان شعارهايي را كه انديشمندان غربي در ذهنمان فرو كردند بلغور مي‌كرديم: آزادي حق ماست، چرا بايد با دنيا جنگيد؟ چرا ساز مخالف مي‌زنيم؟ تا كي مبارزه، تا چه وقت جنگ، تا كجا مخالفت، تا چه زماني تحريم؟ تا همين چند وقت پيش، سقوط هواپيماي 130 - ‍C ارتش جمهوري اسلامي ايران و به دنبال آن سقوط هواپيماي فالكن سپاه.
دخترك 4 ساله ديروز كه جنگ را ناخواسته تجربه كرده بود امروز به پيشواز جنگ مي‌رود!
زندگي آرام، شيرين، سراسر عشق او در 15 آذر 1384 ويران شد، همسر دخترك 4 ساله ديروز يكي از خبرنگاراني بود كه براي پوشش بزرگترين مانور ارتش در بعد از انقلاب راهي چابهار بود، سفري بي‌بازگشت...

دخترك باز هم ناخواسته در جنگ شركت كرد جنگي بدون كلاه‌، پدون پلاك و حتي بدون اسلحه.
دخترك 4 ساله ديروز آنقدر مي‌فهمد كه نه نقص فني هواپيما و نه عدم هدايت درست خلبان علت سقوط بود
او مي‌داند كه 27 سال است كه تحريم هستيم، او مي‌داند ما هنوز مي‌جنگيم .
دختر 4 ساله ديروز ديگر با اعتراض از پدر و مادرش نمي‌پرسد چرا تاوان جنگي را كه شما شروع كرده‌ ايد جواني مثل من بايد پاسخگو باشد؟
دختر 4 ساله ديروز مي‌داند اين جنگ قدمتي به اندازه زمان دارد و بشريت!
مي‌داند كه همان زمان كه قابيل، هابيل را كشت جنگ بين خير و شر حق و باطل شروع شد و تا دنيا، دنياست و بشر زنده است اين جنگ ادامه دارد.
جنگ ما تنها 27 سال نيست كه آغاز شده است، 1400 سال است كه براي احياي حق خود مي جنگیم.......................................


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت   توسط فاطمه  | 

دلم را به هم مي زند

اين نيست انگاري منفعلي كه

تنها يادگارتوست براي من

گفته بودم

من نه!

ماندلشتام

كه ما مشتي حيوانات فاجعه زده ايم كه در ظلمت رها شده ايم

و اسپينوزا

كه گفت:

انسان حيوان ناطقي است كه شراب مي نوشد و دارسي مي رقصد

تو گفتي

كه كنار بگذارم اين آموزه هاي بي مغز را

و من

اينك..........

تنها مانده ام

در اين زندگي

كه پر است از هذيانهاي جنون آميز و تب آلود

و تو

با آن نگاه سرد و محو روي ديوارت

ديوانه ام مي كني!!

                                                   عصر۳۰تیر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت   توسط فاطمه  | 

پای این عشق نشستیم خدا می داند

در به روی همه بستیم خدا می داند

خبراز عشق ندارید خدا رحم کند

ما که از حادثه جستیم خدا میداند                                                                                   

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت   توسط فاطمه 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم                                                  

 پ.ن

1-در چشمهايش خيره شدم،خيلي وقت است كه از او فاصله گرفته ام،توانايي بروز احساساتم را از دست داده ام،دلم تنگ روزهاي گذشته است،روزهايي كه خودم را در بغلش مچاله مي كردم و او لبانش را نزديك گوشهايم مي گذاشت و لالايي مي خواند و مثل هميشه قبل از من خوابش مي برد.با همه كودكي ام هراس غريبي را در چشمهايش حس مي كردم،نسل او نسلي بود كه از نشان دادن خستگي خود شرم داشت،اما من خستگي اش را مي فهميدم،خسته از جنگ،از تنهايي،از بوي مرگ،از انتظارهاي كشنده بي پايان................... 

 در چشمهايش خيره شدم،دلم مي خواست بگويم مي شود بماني؟دلم مي خواست بگويم كه بيشتر از هر چيز و هر كس در دنيا دوستش دارم،دلم مي خواست بگويم چه پشتوانه محكمي در زندگي ام است دلم مي خواست به دروغهايم اعتراف كنم،به اينكه ديگر مستقل شده ام و ديگر به كسي وابسته نيستم و ياد گرفته ام كه دل نبندم،دلم مي خواست سير نگاهش كنم ،سرم را روي شانه اش بگذارم بگويم:خواهش مي كنم نرو،من از بي تويي مي ترسم

بغضم را فرو خوردم ،صورتش را بوسيدم و خداحافظي كردم.................................

۲-نسل من:نسلي تنها،ساده،دلزده از جنگ و البته خطرناك!

۳-بيست و هفتمين سال تولد صادق

۴-يك جام مي و شراب دستت باشد

 احوال من خراب دستت باشد

 اين چند هزارمين شب بي خوابي است

 اي عشق فقط حساب دستت باشد!                                                    

  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت   توسط فاطمه  | 

روي كاغذ نوشته شده چيزي نمي نويسند

  سپيد باش تا خدا شروع به نوشتن كند ...........................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط فاطمه  | 

من غر نمی زنم ،من ناله نمي كنم،من از وضعيت موجود راضي ام،من به اين موقعيت تهوع آور عادت كرده ام،من آدمهاي دروغ گوي اطرافم را نمي بينم،من چشمانم را مي بندم عين وقتي كه مي خواهم بخوابم و مي روم  به دنياهايي كه تنها در خواب مي بينمشان،من از كارم راضي ام،من به اين فسيل بودن عادت كرده ام،من ياد گرفته ام بغضم را در حرف زدن با معدود آدمهايي كه ازشان متنفرم،فرو بخورم،من ياد گرفته ام كه چگونه مي شود مثل يك كرم زندگي كرد،مثل يك حلزون،مثل يك آفتاب پرست!مي داني شباهت من و تو در چيست؟تو را كرمهاي زير زمين مي خورند و مرا كرمهاي روي زمين!من ناله نمي كنم،من غر نمي زنم من اين شهر شلوغ ميليوني را با همه سر و صداهايي ديوانه كننده اش دوست دارم،من نمي خواهم بروم،هيچ كجا،من مي دانم آسمان تهران و بيروت يك رنگ است.من خوبم.حتي مي خواهم قالب وبلاگم را عوض كنم صورتي جيغ!!ديگر سياهي نباشد،ديگر به قول بعضي جلب ترحم نباشد !!يكي از لينكهاي كنار قالب جديد هم اعلام وضعيت آلودگي هواي تهران است و نرخ ارز و دلار و يورو،من عادت كرده ام صبح ها خيلي اروپايي حوالي ساعت ۱۱سر كار بيايم و شبها بعد از غروب خورشيد به خانه بر گردم و كپه مرگم را بگذارم.من راضي ام از همه چيز.............................تونيستي كه ببيني!!!

تو نمي داني قيمت گل اقاقيا چند است؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت   توسط فاطمه  | 

من از کابوسهایم می ترسم

کابوسهای من واقعیت های کال و زود رسند

کابوسهای من ،همیشه تعبیر می شوند!

شما نمی دانید قیمت گل اقاقیا چند است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت   توسط فاطمه